جدیدترین لباس های شب،یوگا،خلاصه اثار باربارا دی انجلیس

من هر وقت دست کسی را گرفتم گم شدم در من انقدر ترس از گرفتن دستی است که ترس از گم شدن نیست

صدایی در شب
نویسنده : - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ تیر ۱۳٩٢
 

نیمه شب در دل دهلیز خموش

ضربه یایی افکند طنین

دل من چون دل گل های بهار

پر شد از شبنم لرزان یقین

گفتم این اوست که باز امده است

جستم از جا و در ائینه گیج

بر خود افکندم با شوق نگاه

اه،لرزید لبانم از عشق

تار شد چهره ائینه ز اه

شاید او وهمی را می نگریست

گیسویم در هم و لب هایم خشک

شانه ام عریان در جامه خواب

لیک در ظلمت دهلیز خموش

رهگذر هر دم می کرد شتاب

نفسم ناگه در سینه گرفت

گوئی از پنجره ها روح نسیم

دید اندوه من تنها را

ریخت بر گیسوی اشفته من

عطر سوزان اقاقی ها را

تند و بی تاب دویدم سوی در

ضربه پاها،در سینه من

چون طنین نی،در سینه دشت

لیک در ظلمت دهلیز خموش

ضربه پاها،لغزید و گذشت

باد اواز حزینی سر کرد

فروغ فرخزاد