جدیدترین لباس های شب،یوگا،خلاصه اثار باربارا دی انجلیس

من هر وقت دست کسی را گرفتم گم شدم در من انقدر ترس از گرفتن دستی است که ترس از گم شدن نیست

خواست الهی
نویسنده : - ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳٩٢
 

روزها گذشت و گنجشک به خدا هیچ نگفت.فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:می اید من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که درد هایش را در خود نگه می دارد

سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست،فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:با من بگو از انچه که سنگینی سینه توست گنجشک گفت: لانه کوچکی داشتم ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام،تو همان را هم از من گرفتی این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم؟کجای دنیا را گرفته بود؟و سنگینی بغض راه بر کلامش بست.سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود خواب بودی باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.انگاه تو از کمین مار پر گشودی.گنجشگ خیره در خدایی خدا مانده بود.خدا گفت و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی.اشک بر دیدگان گنجشک نشسته بود.ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت،های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.