جدیدترین لباس های شب،یوگا،خلاصه اثار باربارا دی انجلیس

من هر وقت دست کسی را گرفتم گم شدم در من انقدر ترس از گرفتن دستی است که ترس از گم شدن نیست

ان کس که خود را شناخت به تحقیق که خدا را شناخته است
نویسنده : - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٢
 

کوله پشتی اش را برداشت و راه افتاد، رفت که دنبال خدا بگردد و گفت:تا کوله ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت نهالی رنجور و کوچک کنار راه ایستاده بود،مسافر با خنده ای رو به درخت گفت: چه تلخ است کنار جاده بودن و نرفتن

درخت زیر لب گفت:ولی تلخ تر ان است که بروی و بی رهاورد برگردی. کاش می دانستی انچه در جستجوی انی،همین جاست

مسافر رفت و گفت:یک درخت از راه چه می داند،پاهایش در گل است،او هیچ گاه لذت جستجو را نخواهد یافت

و نشنید که درخت گفت:اما من جستجو را از خود اغاز کردم و سفرم را کسی نخواهد دید جز ان که باید.

مسافر رفت و کوله اش سنگین بود. هزار سال گذشت،هزار سال پر پیچ و خم ،هزار سال بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و نا امید.خدا را نیافته بود،اما غرورش را گم کرده بود

به ابتدای جاده رسید.جاده ای که روزی از ان اغاز کرده بود.درختی هزار ساله ،بالا بلند وسبز کنار جاده بود.زیر سایه اش نشست تا لختی بیاساید.

مسافر درخت را به یاد نیاورد. اما درخت او را می شناخت.

درخت گفت:سلام مسافر،در کوله ات چه داری،مرا هم مهمان کن.

مسافر گفت بالا بلند تنومندم،شرمنده ام،کوله ام خالی است و هیچ ندارم.

درخت گفت:چه خوب،وقتی هیچ چیز نداری،همه چیز داری.اما ان روز که می رفتی، در کوله ات همه چیز داشتی،غرور کمترینش بود،جاده ان را از تو گرفت.

حالا در کوله ات جا برای خدا هست و قدری از حقیقت را در کوله مسافر ریخت

دست های مسافر از اشراق پر شد چشم هایش از حیرت درخشید و گفت:هزار سال رفتم و پیدا نکردم و تو نرفته ای،این همه یافتی!

درخت گفت:زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم،و پیمودن خود ،دشوارتر از پیمودن جاده هاست

این داستان برداشتی از فرمایش حضرت علی"من عرف نفسه فقد عرف ربه" ان کس که خود را شناخت به تحقیق که خدا شناخته است